X
تبلیغات
تاریخچه زندگی قهرمانان ایرانی

تاریخچه زندگی قهرمانان ایرانی

خداحافظی


سلاااام دوستای عزیز و گلم

این وبلاگ از امروز 29 مهر ماه سال 89 به مدت 3 یا 2 سال تعطیل میشه از همتون ممنونم که توی این مدت به وبلاگم سز زدبن .




با تشکر +

همتونو دوس دارم

خداحافظ

بابک++
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 13:47  توسط یک کودک فهیم  | 

قهرمان قهرمانان بابک

شا آنا وطنیم یاشا دوغما یوردوم آذربایــــــــــجانیم یاشا ائلیم اوبام خالقیم چیچک عطیرلیدی تور پاغـــــین داشین بهار نفسلیدی پاییزین قیشین قوجالمارام یوزه چاتســـــــــــادا یاشیم یاشا اودلار یوردوم آذربایجانیم یاشـــا دغما یوردوم آذربایجانیم یاشا قودلار یوردوم آذربایجانیم 

بابک

تقریباً دویست سال قبل از ظهور بابک و در زمان حاکمیت جبارانه و دیکتاتوری ساسانیان که ظلم را به نهایت رسانده و خود را در حد خدایان میپنداشتند و مردم مظلوم و ستم کشیده از دست ساسانیان (وارثان هخامنشیان ) به تنگ آمده بودند ، حضرت محمدبن عبدالله (ص) متولد میشود. در زمان تولد این پیامبر بزرگ دو اتفاق بزرگ میافتد ، یکی اینکه درست در همان موقع ایوان مدائن و کاخ کسری (ساسانیان) فرو میریزد و دیگر اینکه آتشکدة آذر گشسب بعد از هزاران سال روشنی خاموش میشود و شاعر درست این زمان را مد نظر قرار داده و چه زیبا فرموده است : ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان ایوان مدائن را آئینة عبرت دان چهل سال بعد از این زمانها حضرت محمد (ص) ظهور میکند و به پیامبری میرسد و نامهای به خسرو پرویز پادشاه ساسانی مینویسد و او را به دین اسلام و اطاعت از خداوند فرا میخواند که نامة پیغمبر به دست خسرو پرویز پاره میگردد، در این موقعها بعد از سالیان سال حکومت ظالمانه و دیکتاتوری آریائی ، توسط دین جدید و مسلمانان ، در جنگ قادسیه برچیده شده و متلاشی میشودتا انسانهای آزادة دربند کشیده شده نفسی تازه کنند. لیکن طولی نمیکشد دو گروه ستمگر و تشنة قذرت پدیدار شدند،یکی در ایران اعقاب ساسانیان حکومت از دست رفته و عقدهای که دوباره آرزوی احیای تمدن ساسانی را داشتند که بعدها افشین ، مازیار ، وشمگیریان و غیره نمونة آن بودند و یکی دیگر به موازای اسلام راستین ، اسلام دروغین بود که بعد از پیغمبر و ظلمهایی که به آل پیغمبر و حضرت علی (ع) نموده و حقشان را که از جانب خداوند تعیین شده بود ، ضایع نموده بودند، از جانب خلفای بنیامیه و مخصوصاً بنی عباس سربرآورده بود. در زمان خلفای بنی عباس ، فرزند دلاوری در آذربایجان زاده شده که در دوران قیامش به مدت 22 سال خواب را برای خلفای ظالم عباسی و سرداران زیاده طلب ایرانی حرام نموده و آرامش را به قیمت سلب زندگی ملتهای مظلوم میخواستند ، سلب نموده بود. بابک با نام حسن در یک خانوادة محکوم و مظلوم اما سرافراز در روستای بلالآباد از توابع میمنه در اطراف اردبیل فعلی به دنیا آمد.محمد فریدی مینویسد : « بابک از هنگامیکه میتوانست چوب بدست گیرد و بدود برای کمک به خانوادة فقیرشان که بعد از مرگ پدر، مادرش به کلفتی افتاده بود به چوپانی رفت و گوسفند چران شد . بدین گونه بابک از طبیعت آزاد و صخرههای بلند و غرش ابرها و پرواز آزادانة پرندگان درسها آموخت ، بلندب همت ، استواری کوه ، آزادگی سرو ، بخشندگی باران ، واحدهائی بودند که بابک از دانشگاه طبیعت فرا گرفت . مهمان شدن ناگهانی مردی به نام جاویدان (رهبر خرمیان )در خانة فقیرانة آنها در زمستان سخت از زور سرما و کولاک که پس از گذر از شهر زنگان به آنجا پناه آورده بود و بابک را که 18 ـ 19 سال بیشتر نداشت با عقاید و اندیشههای جالب آشنا نمود . این درست زمانی بود که اشراف عرب ، یعنی عباسیان به نام دین دمار از روزگار دین درمیآوردند. اشراف و امیرزادگان ایرانی نیز در پی کسب مقام و جاه از دست دادة خود مردم را به شورش دعوت میکردند در حالیکه همین مردم از دست ظلم و جور اشراف و امیزادگان ایرانی و موبدان زرتشتی به دین اسلام پناه آورده بودند. هویت بابک به علت کینة دشمنانش از این بزرگ مرد و نوشتن تاریخ جعلی و ساختگی شئونیستها و نژادپرستان به صورت نقیض و ضد نقیض نشان داده شده است که علما و مورخین فعلی را به شدت تحتالشعاع خود قرار داده و به الگو برداری از آنها وادار نموده است و همین اختلاف فوقالعاده و افراط در منفی نشان دادن شخصیت ایشان خود بیانگر آن است که منفیات را با سوء قصد و غرض خاصی نوشته و همة آنها پوچ و بیاساس است و اینها همه عظمت بابک را به اثبات میرساند که چطور سعی در تخریب شخصیت ایشان داشتهاند. دکتر عبدالحسین زرینکوب در مورد بابک مینویسد : «بیشتر مطالبی که در منابع موجود دربارة بابک آوردهاند ، غرضآلود و افسانه آمیز است .تاریخ نویسان مسلمان کوشیدهاند خاطرة او را تیره و تباه کنند و از تعصب ، سعی کردهاند سیمای او را زشت و ناپسند جلوه دهند . افسانههائی که در باب او جعل کردهاند به خوبی نشان میدهد که با غرض و نیتهای خاصی سعی داشتهاند نام بابک را آلوده نمایند.» بهروز خاماچی نیز مینویسد :« باید گفت جزئیات زندگی بابک در پس پردة تعصب و خودخواهی مورخان وابسته به دربار عباسی از علاقمندان به تاریخ پنهان مانده است.مورخانی که روابط بسیار حسنه با دربار عباسیان ، خلافت هارون و مأمون و معتصم داشتند ، با دریافت انعام و جوائز فراوان سعی داشتند حقایق را آنگونه که هست وارونه نشان دهند تاجائیکه خلفای عباسی چون مأمون و معتصم را حامی دین و مذهب انگاشته و مردانی رئوف و مردمدار قامداد نمایند و در مقابل، دلاوران ایرانی را انسانهای بیرحم و ستمگر و خونریز به تصویر کشند.» نقش بابک به عنوان قهرمان آزادی در اوج اختناق و خفقان در موقع حاکمیت اعراب متظاهر به اسلام (اسلام دروغین ) و اعقاب ساسانیان ، حکومت از دست رفته و عقدهای ، برای تاریخ و حق و حقیقت ، غیر قابل انگار است . بابک از آنگونه شخصیتهاست که تاریخ مانند او را کمتر و در برههای از زمان به خود میبیند . بهروز خاماچی مینویسد :« در میان مردان بزرگ و برجستهای که از پی استقلال ایران در عهد خلفای ستمگر عباسی برخاستهاندچهرة بابک از حیث مردانگیهای بسیار ودلاوری شگفتآور و سرسختی و پایداریها و استواری بیمانند ، جایگاه رفیعی دارد ، خاصه اگر روزهای مرگ و یا قتل فجیع وی را در آخرین دقایق زندگی به آنها بافزاییم که چه مصائب و عذاب جانفرسائی را متحمل گردید و همچنان و همچنان ، گردن به غرور و سرافراز داشت ، شاید بتوان گفت در این خصوص کسی از قهرمانان ایران را یارای برابری با وی نیست . درنتیجه میتوان گفت که بابک از همة آن سرداران بزرگ ، بزرگتر و لایقتر بوده است.» دکتر علی شریعتی مینویسد : «برای تحلیل روانشناختی بابک باید دید بابک در کدامین محیط تربیت و نشو ونما یافته و عوامل تأثیر گذار در منش و رفتار و روحیة بابک در کدامین عناصر بودهاند. از عوامل تأثیر بخش و تحولآفرینی میتوان به کسانی چون عبدالله پدر بابک ، مادر بابک و جاویدان ، رهبر نخستین خرمدینان و سلمان و شبل دوستان نزدیک پدر بابک که همواره راهنما و مشوقش بودهاند اشاره نمود.» در مورد افکار تأثیر گذار در روحیة بابک ، بهروز خاماچی و رحیم رئیسنیا مینویسد : «مادر بابک روزی شمشیر پدرش را به او و برادرش نشان داد و گفت فرزندانم ! پدر شما یک روغن فروش ساده نبود . او یک بهادر بود ،او در روی شمشیر چنین نوشته بود : « ای جوانمرد اگر شمشیر را در خلاف خواهی کرد بهتر است که دست به قبضهاش نبری .در روزگاران عباسیان، بیچشم میتوان زندگی کرد ، اما بیشمشیر هرگز!» بعد از مرگ جاویدان هست که با وصیت خود رهبری خرمیان به بابک میرسد . دکتر عبدالحسین زرینکوب در این باره مینویسد :«بابک فقط سرداری دلیر و هوشمند بود که مدتها شورشها و آشوبهای مزدکیان و خرمیان را رهبری کرد. در این کار وی نیز جانشین جاویدان بود که از رؤسای خرمیة آذربایجان محسوب میشد.» مینویسند که بعد از مرگ جاویدان زن او با خرمیان چنین گفت که : « جاویدان بابک را خلیفة خود کرده است و اهل این نواحی را به پیروی او وصیت کرده و شما را وعده داده است که با دست او فتح و ظفر یابید .» و دوباره مینویسند : « در آذربایجان وضع دیگر گونهبود جاودان بیسهل و بابک آئین خرمدینان را تازه کرده بودند و این شورش خرمدینان در آنجا نه فقط عربها و دستگاه خلفا را تهدید میکرد ،بلکه برای شاهزادگان و امیران ایرانی نیز که همواره به بهانة دین زرتشت ، مردم را بر ضد عربان و نفع خویش فراز میآوردند خطر بزرگی بود.این آئین خرمی که ظاهراً بازماندة دین مزدک بود و هنوز در گرگان و دیلمان و آذربایجان و ارمنستان و همدان و دینور و ری و اصفهان عدة بسیاری از پیروان آن وجود داشتند ، با اندیشة دهقانزادگان و امیرزادگان جهانجوی ، که خواب احیای دولت ساسانی را میدیدند سازگار نبود. بدین جهت بود که اشراف و بزرگان ایرانی نیز در خفه کردن و فرونشاندن این نهضت با خلیفة عباسی همداستان بودند چنانکه برای مبارزه با این خطر ، این ایرانیان که خود از عربان نفرت شدید داشتند در دوستی با دشمنان دیرین خویش لحظهای تردید نکردند.عبث نیست که افشین شاهزادة اشروسنه فرمان خلیفه را در قلع و قمع خرمدینان به جان پذیرا شد و هم بدین جهت بود که از شاهزادگان طبرستان ، جز مازیار کسی به یلری بابک برنخاست و او نیز جز وعده و نوید یاری دیگری به بابک نکرد.» مدتها بود که خرمدینان بر ضد تازیان برخاسته بودند اما قبل از ظهور بابک ، کار خرمدینان هرگز کاری دشوار و خطرناک تلقی نشده بود. خرمدینان ظاهراً باقیماندة مزدک بوندن که از قهر و سخط انوشیروان جسته بودند و پرویز و جانشینانش نیز چنان سرگرم گرفتلریهای خویش گردیده بودند که از قلع و قمع آنها غافل مانده بودند .بدین گونه بود که بابک در سال 200 هجری به نام آئین خرمدینان و برای نهضت جاویدان مزدکی برخاست . به زودی پیروان او بسیار شدند و عدة زیادی از کشاورزان و روسائیان به یاری او برخاستند. بدین ترتیب بابک توانسته بود دیلمان و دوطرف رود ارس یعنی آذربایجان و ارمنستان را تحت حاکمیت خود درآورد . ابومنصور بغدادی در کتاب الفرق بین الفرق مینویسد :« شمارة پیروان بابک از مردم آذربایجان و دیلمانی که به او پیوسته بودند به سیصدهزار تن میرسید .» بهروز خاماچی مینویسد : « بدین ترتیب بود که بابک خرمی موفق شد علاوه بر بیست هزار نفر جنگاور سوار ، بیست هزار نفر جنگجوی پیادة شمشیرزن و زوبین افکن آمادة کارزار بنماید.بابک برای مقابله با خلیفة ستمگر عباسی و تجهیز سپاه خود و آمادگی برای جنگهای آینده به فکر وحدت قبایل و طوائف آذربایجانی افتاد و مردان ورزیده و سرسختی را وارد سپاه خود کرد ، آنگاه چون دریافته بودکه مردم دیلمان شجاعترین و جسورترین جنگاوران شمال ایران هستند لذا برای جلب مردان آن سامان ، خود به سرزمین دیلمان رهسپار شد و این توفیق را در سرزمین دیلمستان بدست آورد که افراد ارزشمندی را از میان مردم بیباک و متهور آن اقلیم به سوی آذربایجان گسیل دارد تا سپاهیان جنگجوی او را تقویت نمایند.» ناصر نجمی مینویسد :« بابک پس از انجام این مهم به طبرستان شتافت و در آنجا با مازیار فرزند قارن که او نیز از پی جنگ و ستیز با تازیان برخاسته بود ملاقاتی پرشور به عمل آورد و هر دو دلاور هم پیمان گردیدند که در رزم با اشغالگران و تازیان نژادپرست هرگز پای سست نگردانند، همت و کوشش از دست ندهند و به پایمردی و دلیری تا روز رهائی شمال و غرب ایران از پای ننشینند . لیکن این پیمان از طرف مازیار در حدسخن باقیماند و به آن عمل نشد . بابک در سالهای 204 و 211 به سختترین و خونینترین جنگها برعلیه سپاهیان مأمون خلیفة عباسی دست یازید . بابک در مدت 22 سال توانسته بود 7 بار لشگر مجهز خلیفة عباسی را که میدان جنگ در داخل آذربایجان بود و در پای قلعه ، متلاشی کرده و درهم بکوبد و شکست سنگینی را متحمل آنان گرداند . ناگفته نماند که بابک همزمان با امام هشتم علیبنموسیالرضا علیالسلام بوده و ملاقاتی نیز با امام داشته و دست بیعت با امام داده و امام رضا (ع) نیز لقب ذوالیمین به وی داده است. دکتر علی شریعتی در مورد بابک چه زیبا نوشته است :« وقتی شرح حال بابک را میخونیم میبینیم تمام تهمتهائی که به او میزنند و فشحهائی که میدهند (مانند آدم بیسر و پائی است ، پدرش فلان کاره است.)نشان میدهد که با یک بابک از طبقة پائین است و از این موضوع فهمیده میشود که علت مقاومت بابک و مقاومتهای دیگران متفاوت است .زیرا بابک موقعیت خانوادگی مهمی نداشته که از دست داده باشد ، قیام بابک درستترین و انسانیترین قیام علیه خلافت است و برای همین است که بزرگترین مقاومتها را بابک علیه خلافت داشت . از میان رهبران دو قرن اسلامی ، بابک تنها شخصیتی است که از میان تودة مردم برخاسته است.» شریعتی علت گرویدن بابک به دین مزدکی را نیز وابستگی طبقاتی بابک میداند . امکان نداشت که شخصیتهای دیگر به مزدک بگروند ، چه از طبقة اشرافی بودند و بابک که از طبقة اشراف بری بود خود به خود به مزدک گروید . اما این مزدک چه کسی بود ؟ به نظر شریعتی او مردی بود که 1400 سال پیش از مارکس و پیش از آنکه صنعت و تولید جمعی و ماشین بخار پدید آید همة نعمتهای زندگی را از زندان تنگ مالکیت فردی آزاد کرد و با زن اندوزی و رزاندوزی طبقة خسرو ، موبد پیکاری را آغاز کرد که یکی از صحنههایش باغ شهادت بود . باغ هولناکی که در آن بیست هزار مزدکی عدالتخواه از سر در خاک غرس شده بودند . این درختان مقدس که در اسلام به بار نشست و ثمرهاش را تشیع انقلاب علوی چید. مقدسی دربارة مزدکیان و اعتقاداتشان مینویسد : «از ریختن خون ، جز در هنگامیکه علم طغیان برافرازند خودداری میکنند .به پاکیزگی بسیار مقیدند . با نرمی و نکوکاری با مردم دیگر در میآمیزند و اشتراک زنان را با رضایت خود آنها جایز میدانند. بلاخره پس از 22سال قیام غیرتمندانه و شجاعانة بابک ، با خیانت و دسیسةسماط ارمنی و با کینة افشین ، این قهرمان آزادی اسیر گشته و به خلیفة عباسی تحویل داده میشود. خلیفه ابتدا پیشنهاد سرداری در لشگر خود را به بابک میدهد ولی بابک مرگ را قبول میکند و هرگز زیر بار ننگ نمیرود .خلیفه برای اینکه خود را حق نشان دهد در دربار خود خطاب به بابک چنین میگوید : «شنیدهام که تو حرامهای خدا را حلال کردهای و بر آن بودهای که سرزمین خلافت را غصب کنی ؟! » بابک در جواب به خلیفة عباسی چنین میگوید : « هر کس را مادرش هر جا به دنیا آورد مال اوست . سرزمین اوست . وطن اوست .غاصب کسی است که فرسخها را زیر پا گذارد و با قشون و سلاح بر سر مردم بیدفاع یورش آورده و دسترنج مردم زحمتکش را غارت کند و زندگی را در کامشان تلخ سازد. غاصب کسانی هستند که اندیشمندان ملتها را میربایند ،غاصب کسانی هستند که بر کشتگاه مردم اسب میتازانند. مردم را اسیر میگیرند ، مردان را چون حیوان به بیگاری وا میدارند ، زنان شوهردار را میفروشند ، دختران را بیعصمت میکنند، در حرمسرای خلیفه زنان و دختران و رامشگر و رقاصه وجود دارد . حرمسرای این مردان که در اینجا جمعند ، موج میزند از دختران و زنانی که روزی برای خود زندگی آزادی داشتهاند.» بعد از کشتن بابک نوبت به افشین مزدور میرسد.آخرین جملة معتصم که آخرش نیز خورده شد ، آتش درون افشین انداخت . معتصم سخنانی را که از روی مصلحت فروخورده بود مروری کرد « آن افشین خائن را هم که در آرزوی تجزیه قلمرو خلافت من باشد ، خود به سزایش خواهم رساند ، که هنوز خواب شاهنشاهی ساسانی را میبیند ، پدران من این خلافت را آسان بدست نیاوردهاند که پسرانشان آسان از دست بدهند . برای حفظ هر ولایتی اگر لازم آید ، جویهای خون به راه میاندازم و با شمشیر دمشق، سرها از تن مخالفان جدا میکنم !»آتش و تلاطم افشین بعد از نگاه شبهه آمیز و کنایهبار ، تصور ناپذیر بود . هرچه تغلا میکرد که گردنش را از کندة دژخیم خلیفه دور گرداند ، نمیتوانست «کاشکی شرط بابک را میپذیرفتم ، حیف از او ، بزرگا مرد ! استوار و پرصلابت همچون صخرههای بذ و سرافراز مانند کوههای سر به فلک کشیدة آذربایجان!… ای سراب آرزوها تف بر شما ! ای رقیبان، نفرین بر شما ، نفرین بر شما ، ای رقیبان !نفرین بر من ، نفرین بر افشین ……وای که در دریای خونی که خود ریختهام غرق خواهم شد … وای برمن ! فریاد از این پیروزی بیشکوه ،فریاد از این شکست آرزو سوز.» دکتر علی شریعتی مینویسد :«ابومسلم و بعد از اوخونخواهان او باشعار اسلام منهای عرب قیام کردند و توده برای رسیدن به آن دو هدف دنبال اینها راه افتادند اما نتیجه چه شد ، سازش این قهرمانان ( طاهریان ، سامانیان ، آل زیار ، مردآویج ، وشمگیریان ، افشین ، مازیار ، اسپهبدان طبرستان و غیره ) با خلافت . توده ناگهان چشم باز کرد و دید که این قهرمانان همان حکام محلی پیش از اسلام بودند که اسلام قدرت را از خانوادةشان باز گرفته بود و قیامشان نه برای مردم و نه برای ملیت بلکه برای بدست آوردن حکومت محلی و ملی بود و این قهرمانان ملی ، فرزندان نامشروع این دو اشرافیت ، اشراف عرب و ایرانی بودند و از این قهرمانان ملی فقط بابک راست میگفت که دیدیم همین قهرمانان ملی یعنی اشراف قدیمی ایرانی او را گرفتند و در پای خلیفه ذبحش کردند.» بدین ترتیب پیشگوئی در مورد ترکان صورت گرفته است که به احتمال قوی هم مربوط به قیام بابک و ترکان آذربایجان و دیلمیان و هم آخر زمان را شامل میشود بدین صورت که در کتاب نشانههای ظهور او اثر حاج شیخ محمد خادمی شیرازی و غیبت نعمانی ابن زینب چنین آورده میشود : در حدیث لوح حضرت زهرای مرضیه سلامالله علیها پس از بیان ویژگیهای ائمه معصومین (ع) نوبت به حضرت بقیهالله (ع) میرسد . خداوند میفرماید : بعد از امام حسن عسگری (ع) دین خود را بوسیلة فرزندش که رحمت واسعه برای جهانیان است کامل میگردانم .نشانههای غیبت حضرتش این است : اولیا و بندگان صالح من به خاطر ستمگران در زمان غیبت او در ذلت بسر میبرند و سرهای بریدة آنها را بعنوان تحفه برای یکدیگر میفرستند .چنانچه سرهای ترک و دیلم را پیشکش یکدیگر میکردند.بندگان و اولیای مرا میکشند و مرعوب دشمنان باشند.اینها در حقیقت ، دوستان منند و بوسیلة آنها انواع بلاها و فتنههای کور و تاریک را از مردم دفع میکنم و زلزلهها را به برکت وجود انها برمی دارم . بر آنها بار درودها و رحمت پروردگارشان و آنهاهستند هدایت یافتگان . و روایت فوق و کلمات ترک و دیلم و پیشکش سرهای آنها با قیام و مظلومانه به شهادت رسیدن بابک مطابقت مینماید . بنابر این طبق گفتههای بالا بابک (حسن) را میتوان قهرمان آزادی به حساب آورد و مکان قیامش یعنی (بابک قالاسی ) را به عنوان مکانی برای اعتراض حقوق از دست رفتة ترکان آذربایجان قبول کرد و به حساب آورد و فیلمی که در جمهوری آذر بایجان در مورد قیام بابک ساخته شده است نمیتواند هویت بابک را به طور کامل آشکار سازد و مقام بابک بالاتر از قضاوتها و برداشتهای ما میباشد و ما نبایدطبق قضاوتهای دیگران و بخاطر پارهای مسائل سیاسی جهد در تخریب بهترین شخصیت تاریخی خودمان باشیم و آنهایی که دانسته و ندانسته تهمتهایی به قهرمان ملی ترکان آذربایجان و کل ایران زدهاند جزای آنها در پیشگاه احکمالحاکمین محفوظ خواهد بود و از آن هیچ خلاصی نخواهند داشت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 16:27  توسط یک کودک فهیم  | 

زندگی نامه داریوش بزرگ

داریوش بزرگ

” من دوست دوستان خود بوده ام . من بهترين سوارکار – ماهرترين تير انداز و پادشاه شکارگر بودم ”
داريوش بزرگ
داريوش بزرگ را ميتوان به جرات يکی از نوابغ هوشمند و شايسته برای قدرت و شاهنشاهی آسيا ناميد . در اينجا بر اين هستيم تا گوشه ای از کارهای شگفت انگيز اين فرزند پاک ايران و شاهنشاه 28 کشور آسيا را بررسی کنيم و همچنين با انديشه های اهورايی اين ابر مرد وطن پرست تاريخ ايران و جهان که بدون ترديد وی ادامه دهنده راه کورش بزرگ بوده است آشنايی بيشتری داشته باشيم .
وی در سال 522 پيش از ميلاد بر اريکه شاهنشاهی آسيا نشست و در سال 486 پيش از ميلاد چشم از جهان فرو بست و ايرانی را برای ما به ارث گذاشت که درجهان بی سابقه بود . پس از وی خشيارشا بزرگ بر اريکه شاهنشاهی 28 کشور آسيايی نشست و راه پدر بزرگوار خود را ادامه داد .
داريوش پور( پسر) گشتاسب – پور ارشام – پور آريارمن – پور چيش پش بود که نياکانش در سه نسل به کورش بزرگ بازمي گشت. وی يکی از سرداران نامی ارتش کامبوجيه فرزند کورش بزرگ بود . پس از درگذشت کمبوجيه داريوش بزرگ بر ضد بريای دروغين که خود را فرزند کورش معرفی کرده بود قيام کرد و سلطنت را از وی بازستاند . داريوش با همکاری 6 سردار برجسته از ارتش کمبوجيه که نامشان : وينددفرنه، اوتن، گائوبرووه، ويدرنه، بغ بوخش و اردومنش بود بر ضد شاه دروغين قيام کردند و وی را از مقام شاهی برکنار و مجازات کردند . سپس يکی از 7 تن سردار ايرانی در طی مسابقه ای در ميدان اصلی شهر به مقام پادشاهی رسيد و او کسی نبود جز داريوش بزرگ . به گفته هرودوت 3 سال نخست سلطنت وی برای سرکوب شورشيان و برقراری ايران يکپارچه صرف شد .
يکی از مهم ترين اقدامات داريوش بزرگ قراردادن مصر به عنوان يکی از ولايات ايران بود. اين اقدام برابر با 4 ژوئيه سال 489 پيش از ميلاد صورت گرفت. وی قلمرو امپراتوری ايران را به 30 ايالت تقسيم کرد و هر ايالت را ساتراپي (واژه اي مادي است) ناميد و دستور داد که با تاسيس پستخانه ارتباط مردم اين ايالتها با هم تامين شود و داد و ستد با پول انجام شود (سكه هايي که ضرب کرده بود). مصر يكي از ساتراپي هاي ايران آن زمان بود که داريوش توجه خاصي به آن داشت. نظم دادن انسانی به ماليات های کشوری يکی ديگر از مهم ترين اقدامات داريوش بزرگ است. به گفته پلوتارخ مورخ نامی سالهای 46 تا 120 پس از ميلاد همه ساله از کشورهای مختلف هدايايی به دربار شاهنشاهی ايران می آوردند تا اينکه داريوش مقدار ماليات را برای هر ايالت معين کرد. سپس مامورانی را فرستاد به ايالتهای امپراتوری تا ببينند چه مقدارمردم توانايی پرداخت ماليات را دارند؟ آيا مبلغ تعيين شده فشاری را بر مردم تحميل نمی کند؟ سپس ماموران يه حضور شاهنشاه آمدند گفتند همه قادر هستند اين مبلغ را بپردازند. با اين حال داريوش بزرگ دستور داد همان مقدار را هم نصف کنند. که درباريان علت را پرسيدند. وی پاسخ داد ممکن است شهربانان هم برای خود مبلغی از مردم به صورت غير قانونی دريافت کنند پس بايد اين را در نظر گرفت.
ساخت راهی شاهی با زيرسازی اصولی و مستحکم به طول 2700 کيلومتر يکی از شگفت انگيز ترين کارهای وی در 2500 سال پيش به حساب می آيد. اين راه از شوش به سارد در نزديکی مدينترانه بود. زيرسازی مستحکم اين راه که بسيار شبيه به آسفالتهای امروزی است از نبوغ امپراتوری داريوش بزرگ و برگزيدن اصولی ترين شيوه حکومتی و راه سازی به حساب می آيد. ماريژان موله اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان را به داريوش نسبت داده است .

آباد سازی مصر از ديگر اقدامات وی بود. مصر به مدت 121 سال يکی از ايالتهای ايران به حساب می آمد که داريوش آنرا سامان و گسترش داده بود. داريوش نگاهی مثبت به مصرکهن داشت و در نوسازی آنجا تلاشی بسيار کرد. وی هيچگاه معابد آنان را ويران نکرد و به آنان آزادی در گزينش دين داد. وی در مراسم عزای ملی مصريان ( آپيس ) شرکت کرد و هزينه هنگفتی را برای اجرای ان مراسم تعيين نمود. سپس به نزد معابد آنان رفت و به خدای مصريان احترام گذاشت و معبد خدای بزرگ مصر ( آمون ) را به کلی بازسازی کرد. داريوش مدرسه طب مصر را که مدتها بسته بود و استادانش از کار بيکار شده بودن را دوباره گشود و “اودجاهور” را مامور رسيدگی به آنجا کرد. سپس استادان و افراد برجسته علمی جهان را به آنجا دعوت کرد تا در آنجا يک مرکز بين المللی طب راه اندازی کند. اودجاهور در نوشته ای که از خود بر جای گذاشته گفته است : شاهنشاه داريوش فرمان داد که همه چيز خوب به دانش آموزان و استادان داده شود تا پيشيه و کاردانی خود را گسترش دهند. شاهنشاه اين کار را کرد زيرا فضيلت علم و دانش را ميشناخت. روش برجسته مديريت و فرهنگ ايراني داريوش بزرگ سه قرن در مصر باقي بود.
کارول نوشته است: با وجود برچيده شدن حكومت ايرانيان بر مصر در سال 404 پيش از ميلاد، مصريان تا دهها سال پس از آن هم خود را از اتباع امپراتوري ايران مي دانستند. مصر توسط کامبوزيا (کامبيز- کمبوجيه ) دوم پسر کوروش بزرگ بدليل کشتار عده ای ايرانی تصرف شده بود. وي شرق ليبي و شمال سودان را هم برخاك مصر اضافه کرده بود و مصر را که سالها به دو بخش عليا و سفلي تقسيم شده بود و داراي دو حكومت جدا از هم بود به صورت يك آشور واحد درآورده و داريوش بزرگ شهر ممفيس را پايتخت مصر واحد قرار داده بود. داريوش بزرگ طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت کاملا رايگان بنيان گذاشت که به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بداند. وی اينگونه می انديشيد که پادشاه زمانی ميتواند در انديشه آباد ساختن کشور باشد و ويرانی ها را آباد کند که مردمانش از شعور و سواد کافی برخوردار باشند و اقدامات شاهنشاه را برای اقتدار کشور درک کنند. ( پرفسور هرتسفلد )
هنر هخامنشی در زمان داريوش بزرگ به منتهی عظمت خود رسيد و داريوش شاه تمام هنرهای آسيا را برای شاهنشاهی ايران استفاده نمود. از گاوهای بالدار عظيم الجسته در شوش يا کاخهای هنر خاورميانه در پرسپوليس يا کاخهای سلطنتی شوش يا سنگتراشه های بيستون و غیره. وی شاهی مقتدر و هنر دوست ناميده شده بود که ايران را به سبک شگرفی اداره نمود. مورخين يونانی نوشته اند وی هنری را در پارسه اجرا کرد که ديگر بالاتر از آن ممکن نبود و عالی ترين شکل ممکن را وی پيداه کرد .
داريوش بزرگ در پايئز و زمستان 518 – 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت ابنيه های شگفت انگيز پرسپوليس را طراحي کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر و ديگر هنرهای آسيايی که همگی زير مجوعه ای از ايران بودند نقشه آن را با کمک چندين تن از معماران مصري بروي کاغذ آورد و يادگاری خارق العاده به نام کاخهای پرسپوليس بنا کرد که ساخت آن 65 سال به طول انجاميد، ولی زندگی اهورايی وی کفای ديدن پايان کاخ را نداد. وی با اين انديشه که ايران با تمدنی کهن و شاهنشاهی قدرتمندی همچون ايران که مناطق زيادی از آسيا را به زير پرچم ايران در آورده است شايسته يک مرکز قدرتمند با طراحی فوق العاده است که تا هزاران سال برای آيندگان بماند و آنان درس عبرت بگيرند و راه نياکان خود را ادامه دهند.
می بينيم که بعد از گذشت 2500 سال از ساخت پرسپوليس با وجود ويران شدنش توسط اسکندر گجستک و آتش کشيدن آن هنوز با قدم نهاندن در اين يادگار داريوش شاه ابهت اين مکان انسان را تحت تاثير قرار ميدهند و همگان اين وطن پرستی آنان را ستايش ميکنند. نکته مهم اين ساختمانها بزرگ رعايت حقوق انسانی کارگران و معماران است که داريوش شاه تمام مزايا و حقوق روزانه آنان را بر کتيبه ها نوشته است. داريوش بزرگ در هر سال براي ساخت کاخ به کارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است که به گفته مورخان گران ترين کاخ دنيا محسوب ميشده. اين در حالي است که در همان زمان در مصر کارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق همراه بوده است.
داريوش بزرگ براي ساخت کاخ پرسپوليس که نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از کارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن، کره، عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند. (جای بسی تاسف است که ما ابداع کننده این قوانین را ملل غرب بدانیم، حال آنکه خود وضع کننده این قوانین بوده ایم. بنجامین فرانکلین یکی از اولین رئیس جمهورهای آمریکا کتابی در رابطه با کورش کبیر داشته که همیشه با خود حمل می کرده – رجوع شود به برنامه ای از نشنال جئوگرافیک در رابطه با بنجامین فرانکلین)
حس ملی گرايی و وطن پرستی داريوش بزرگ در برابر کشوری مقدس همچون ايران از ديگر سرمشق های اين ابر مرد تاريخ است. هرودوت ميگويد هرگز يک پارسی از خدای خود برای شخص خويشتن آروزی سلامتی و نيکی نميکند بلکه او درخواست سعادت برای تمام ملت پارس – برای کشور پارس و سپس برای شاه پارس ميکند آنگاه خود را مشمول اين دعا ميداند. به گفته پرفسور گيريشمن حس وطن پرستی داريوش بزرگ در درجه عالی و به شکل بی سابقه ای نمايان است و همه هم و غم او آرزوی ايرانی بود بدون شورش، با اقتدار شاهنشاهی بزرگ، مردمانی که در صلح زندگی کنند، برده داری و غلامی در آنجا نباشد، کشور در قحطی به سر نبرد و مردمان آزادی انتخاب دين داشته باشند. اين گفته در کتيبه های وی به روشنی ديده ميشود و می بينيم که تلاش وی برای اين امر مهم به حقيقت پيوست و شاهنشاهی وی در تاريخ به صورت بی سابقه به ثبت رسید.
برجسته ترين اقدام داريوش بزرگ بنيانگذاری نيروی دريايی ارتش ايران برای نخستين بار در تاريخ آريا بوده است. به گفته هرودوت داريوش 2 گروه اکتشافی به دريا گسيل داشت. يکی از هند به دريای عمان و دريای سرخ و سپس از رود نيل روانه دريای مدينترانه نمود. گروهی را تا دريای اژه در کنار ايتاليا و از طرف ديگر گروهی را تا نزديکی آفريقا فرستاد. اين اقدام داريوش بزرگ به حدی به سرعت پيشرفت کرد که در زمان لشگر کشی تاريخی خشيارشا به اروپا به گفته هرودوت 4000 تا 5000 هزار ناوگان دريايی ارتش شاهنشاهی ايران روانه اروپا شده بود. (هرودوت به طور کلی به ایرانیان خصومت بسیار می ورزید و این را می توان از کتابهایش پیدا کرد. او برای بزرگ کردن شکست یونانیان از ایرانیان اینگونه نوشته که تعداد ایرانیان به بالای یک میلیون نفر می رسید. حال آنکه در دنیای آن زمان گردآوری ارتشی به آن بزرگی، خرجی بسیار داشته – برای اطلاع بیشتر لطفاً رجوع شود به کتاب سرزمین جاوید جلد اول – ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری) که خشيارشا آنان را به 4 دسته تقسيم کرده بود : ” ناوگان جنگی” برای پرتاب گوی های آتشين، ناوگان سرگور برای دنبال کردن دشمن و تعقيب آنان، ناوگان بارکش برای جابجايی ارتش و سربازان، و ناوگان مهندسی برای جابجايی وسايل مهندسی برای پل سازی و کانال زدن و اقدامات مهندسی نظامی.
تقويم آنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش بزرگ پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج کرده بود. بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده، و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي که يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است ( ماريژان موله و پرفسور هرتزفلد ).
از ديگر اقدامات مهم داريوش شاه ابداع خط ميخی پارسی باستان است. وی خطوط بين المللی ( ايلامی – بابلی ) را در ايران رواج داد و يک خط مشترک برای قلمرو شاهنشاهی ايران توسط انديشمندان ايرانی ساخت که نام آنرا ميخی پارسی نام نهاد که به زودی در 28 کشور جهان رونق يافت. ( هرودوت )
داريوش بزرگ پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع کنند.
داريوش بزرگ براي اولين بار در ايران وزارت راه، وزارت آب، سازمان املاك، سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد که اين اقدام وی نخستين وزارت پست سريع جهانی شناخته شده است. علاقه به آبادی، رونق کشاورزی و سرسبزی از ديگر خصوصيات برجسته داريوش بزرگ بود. وی شهربان ( ساتراپ ) ايالت های خود را به موظف به کاشت درختان و رونق کشاورزی ميکرد. در نامه ای که باستان شناسان آنرا پيدا کرده اند و پرفسور ايران شناس گيريشمن آنرا به چاپ رساند داريوش بزرگ به حاکمان روسيه و آسيای صغير چنين فرمان ميدهد: من نيت شما را در بهبود بخشيدن کشورم به وسيله انتقال و کاشت درختان ميوه در آن سوی فرات و در بخش عليای آسيا تقدير و سپاس ميگويم. داريوش بزرگ براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان که جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا
نهاد و مرمان آنجا را از خود خشنود نمود و جلوی قحطی را گرفت.
در طول سلطنت داريوش بزرگ 242 حكمران بر عليه او شورش کرده بودند و او پادشاهي بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جاي خود نشاند و مانع از تجزيه ايران توسط حکمرانان خائن شد و عدالت و يکپارچگی ايرانی را در سرتاسر کشور بسط داد. او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت. احترام داريوش شاه به زنان و حفظ حقوق آنان از ديگر اقدامات برجسته وی به حساب می آيد. طبق گفته پرفسور گيل استاين – دکتر ديويد استروناخ – پرفسور ريچای فرای و پرفسور عليرضا شاپور شهبازی ( موسسه شرق شناسی شيکاگو و موزه ايران باستان ) داريوش بزرگ برای بنا نهادن ساخت کاخهای پارسه از زنان به عنوان يکی از مهم ترين نيروهای کاری استفاده می کرد. به شکلی که در چندين مورد کتيبه بدست آمده نوشته شده است که زنی در اينجا مسئول بيش از 100 نفر کارگر مرد بود و يا زنی ديگر به دليل مهارت شغلی اش حقوقی معادل 3 مرد دريافت ميکرد. يا در کتيبه ای ديگر آمده زنان کارگر باردار در ساختن پارسه از حقوق شاهنشاهی برای استراحت و بارداری استفاده کردند.
از ديگر اقدامات داريوش بزرگ دادن پناهندگی سياسی به فيثاغورث بود که بدلايل مذهبي از کشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بوده است و سپس توسط داريوش بزرگ داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شده بود.
داريوش براي سهولت رفت و آمد ميان ايران وايالت مصر دستور داد که ميان درياي سرخ و رود نيل آبراهي ( کانال سوئز کنونی ) بسازند که آثار آن و کتیبه مربوط به اتمام اين آبراه که صدها سال داير بود و بر اثر توفان شن پر شده است به دست آمده و موجود است. (رجوع شود به برنامه ای از نشنال جئوگرافیک در رابه با کانال سوئز) در طول اين کانال تخته سنگهاي تراشيده شده به دست آمده که در آنها تاريخ اتمام هر قطعه از آبراه حك شده است و اين سنگها در دست است. در يك سنگ نبشته آمده است که روز افتتاح آبراه، 26 آشتي از آن عبور کردند و اين نوشته به چهار زبان و دو خط است (ميخي و هيروگليف). از همين دوران اثري به دست آمده که عبارت است از مخلوطي از علامت ايران (بالهاي باز شده مرغ با سرانسان و کلاه پارسي) و علائم قديم مصر عليا و مصر سفلي که نشانه وحدت مصر واحد با امپراتوري ايران است. لوح در قرن 20 به دست آمده است. وي در سنگنبشته هايش در « درياي سرخ – نيل » داريوش به مناسبت پايان آبراه مصر خود را داريوش پسر ويشتاسپ هخامنش (ويشتاسپ در فارسي امروز به گشتاسپ تبديل شده است) خوانده که از همان زمان احترام عميق به پدر و بكار رفتن نام او پس از نام فرد در جهان رواج يافته است. معبدي که داريوش در مصر ساخت، هنوز تقريبا به طور کامل درمنطقه واحه موجود است. وی به اديان مصر احترام گذاشت و هيچگاه دين مزديسنای ايرانی ( زرتشت ) را در آنجا تبليغ نکرد.

از ديگر يادگارهای داريوش بزرگ ستايش مصريان از وی بود. زيرا داريوش شاه – مردمان و کارگران و بردگان مصر را رهايی بخشيد و خود در راس فرعونهای مصر شاه آنجا شد. کتيبه ای از کاهنان مصری باقی است که استاد پيرنيا در کتاب تاريخ ايران باستان آنرا اينگونه ترجمه کرده است :
داريوش زاده نيت و متولی سائيس شهر خدايان مصر است. کارهايی که خدا به اراده خويش آغاز کرده بود داريوش به اتمام رساند. وقتی داريوش در شکم مادرش بود نيت ( خدايان مصر ) او را فرزند خود دانست. داريوش دست در کمان به سويش برد تا دشمنان خدای را بر اندازد. او نيرومند است و دشمنانش را در همه سرزمينها نابود خواهد کرد. شاه مصر داريوش است که تا ابد جاويد بماند. شاه بزرگ پسر ويشتاسب هخامنشی. او فرزند خدايان است که نيرومند و جهانگير است پس مردمان سرزمينهای دور برايش هدايا می آوردند و برايش خدمت ميکنند.
داريوش بزرگ ايران را به ايالتهای بسياری تقسيم کرد و در راس همه ايالتهای دولت مقتدر شاهنشاهی ايران را قرار داد. برای هر ايالت شهربان مقرر فرمود. برای هر شهربان دبيری گذاشت. در پايان در کل امپراتوری اشخاصی را گمارد تا وظع کشور را بررسی کنند و خطاها و کارهای غير قانونی شهربانان را گزارش دهند. اين افرار گوشهای شاه ناميده ميشدند. به گفته پرفسور گيريشمن در کتاب ايران از آغاز تا اسلام اين کار وی مورد ستايش همگان شده بود. زيرا دولت مردان از ترس اين افراد که با لباسهای شخصی در جامعه بودند از هر اقدام غير قانونی سرباز ميزدند. پاداش به نيکو کاران و وطن پرستان و کيفر دادن به خائين از ديگر اقدامات داريوش بزرک بود. زوپير سردار برجسته ايرانی يک نمونه از اين صداق ها بود. زوپير پسر مگابيز يود. هرودوت مينويسد به داريوش خبر رسيد که بابل شهر متمدن جهان آن روز که جزوی از ايران کورش بود سر به شورش نهاده است و مردان بابلی زنان خودشان را در منطقه ای گرد آورده اند و همگی را خفه کرده اند. چون اين خبر به داريوش بزرگ رسيد وی لشگری بزرگ روانه بابل کرد. ولی شهر بابل ديوارهای بسيار بلندی داشت و نتوانستند وارد شوند. ماهها ارتش شاهنشاهی ايران در کنار ديوارها منتظر ماند ولی نتوانست وارد بابل شود. تا اينکه زوپير نقشه ای کشيد و گوشها و بينی خود را بريد و خود را با ضربات شلاق آغشته به خون کرد و به پيش داريوش شاه رفت. شاهنشاه از ديدن اين منظره سردار خود تاسف خورد و گفت چه کسی تو را چنين کرد؟ وی پاسخ داد من اين کار را برای گشودن درب بروی سپاه ايران زمين کرده ام و هم اکنون به سوی بابل می روم و خود را فراری خطاب ميکنم که داريوش من را چنين کرده است. داريوش شاه پاسخ داد به خدای که من راضی به اين نبودم که تو با خود چنين کنی و حاضر بودم از بابل صرفه نظر کنم. نقشه زوپير عملی شد و بابلی ها وی را به درون شهر راه دادن و به وی لشگری برای مبارزه با داريوش دادند که در 2 نوبت وی 2000 نفر از ارتش شاهنشاهی را کشت تا شک ها به يقين تبديل شود. زوپير در سومين نبرد با ايرانيان دروازه شهر را گشود و بابل توسط سپاه وطن پرست داريوش فتح شد. داريوش در فرمانی تاريخی زوپير را بالاترين وطن پرست ( بعد از کورش بزرگ ) ناميد و خاندان وی را برای هميشه مورد حمايت دولت قرار داد و هر ساله هزاران سکه به خاندان وی عطا نمود. با تمامی اين اقدامات شگفت انگيز و قدرت جهانی داريوش بزرگ او هيچگاه خود را در کتيبه هايش – خدا يا فرزند خدا نخواند و در سنگ نبشته هايش هميشه اين قدرت جهانی ايران را مديون خداوند ( اهورامزدا ) دانسته است. در حالی که شاهان سامی آنروزگار يا فرعونهای مصر و شاهان بابل با جلوس بر تخت بدون وقفه ای خود را فرزند خدايان ميخواندند. نمونه بارز اين مهم اسکندر گجستک است که به گفته مورخين يونانی پس از تصرف ايران وی خود را خدا ناميد و فرزند پدر بودنش را رد کرد و گفت که خدايان با مادر من همبستر شدند و من زائيده شدم و همگی بايد مرا ستايش و پرستش کنيد.
يکی ديگر از لشگر کشی های وطن پرستانه داريوش عظيمت به سرزمين سکاها بود. سکاها به گفته هردوت پدر تاريخ جهان يکی از خونخوارين اقوام بشريت بودند. زن در بين اين اقوام مشترک بود. سکاها از پيش از به قدرت رسيدن کورش بزرگ همه ساله به ايران تجاوز ميکردند و سرمايه های ايران را به يغما می بردند. ولی کورش توانست تا مقدار زيادی دست آنان را از ايران کوتاه کند. داريوش در ادامه سرکوب وحشيگری های آنان و انتقام از سکاها لشگری به اروپا مرکز سکاها کرد. داريوش پلی عظيم بين قاره آسيا و اروپا بنا کرد و در کنار آن پل کتيبه ای نوشت به اين مضمون:
داريوش – شاه ايرانيان و آسيايی ها اين پل را بروی رود تايی بنا کرد. رودی بسيار زيبا و بزرگ.
ولی ارتش داریوش بدليل موقعيت سوق الجيشی سرزمين سکاها نتوانست مستيقم با آنان روبرو شود و در نهايت به کشور بازگشتند.
مردم فريبکار دروغ ميگويند به اين انديشه که از فريب ديگران بهره مند شوند و سود مادی نصيب شان شود. مردمان فريبکار راست ميگوند زيرا در انتظار پاداش راستگويی خويش هستند تا ديگران را از خود خشنود سازند تا آنان را مورد اعتماد بدانند. پس در همه حال هشيار باشيد و با خرد و شعور و منطق گفته ها را بررسی کيند.
برگرفته از:
تاريخ هرودوت – اوانس – ترجمه وحيد مازندرانی
ايران از آغاز تا اسلام – پرفسور گيريشمن
سرزمين جاويد – پرفسور هرتزفلد – ماريژان موله – ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری
آرمانهاي شهرياران ايران باستان – دلفگانگ گنادت – ترجمه سيف الدين دولتشاه
ايران باستان – استاد پيرنيا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 16:25  توسط یک کودک فهیم  | 

سلطان جلال الدین


به مغرب، سینه مالان قرص خورشید
نهان می گشت پشت کوهساران

فرو پاشید گردی زعفران رنگ
به روی نیزه ها و نیزه داران

ز هر سو بر سواری غلط می خورد
تن سنگین اسبی تیر خورده

به زیر باره می نالید از درد
سوار زخمدار نیم مرده

ز سم اسب می چرخید برخاک
به سان گوی خون آلود، سرها

ز برق تیغ می افتاد در دشت
پیاپی دستها دور از سپرها

میان گردهای تیره چون میغ
زبانهای سنانها برق می زد

لب شمشیرهای زندگی سوز
سران را بوسه ها بر فرق می زد

نهان می گشت روی روشن روز
به زیر دامن شب در سیاهی

در آن تاریک شب می گشت پنهان
فروغ خرگه خوارزمشاهی

دل خوارزمشه یک لمحه لرزید
که دید آن آفتاب بخت، خفته

ز دست ترکتازیهای ایام
به آبسکون شهی بی تخت، خفته

اگر یک لحظه امشب دیر جنبید
سپیده دم جهان در خون نشیند

به آتشهای ترک و خون تازیک
ز رود سند تا جیحون نشیند

به خوناب شفق در دامن شام
به خون آلوده ایران کهن دید

در آن دریای خون، در قرص خورشید
غروب آفتاب خویشتن دید

به پشت پرده شب دید پنهان
زنی چون آفتاب عالم افروز

اسیر دست غولان گشته فردا
چو مهر آید برون از پرده ی روز

به چشمش ماده آهویی گذر کرد
اسیر و خسته و افتان و خیزان

پریشان حال، آهو بچه ای چند
سوی مادر دوان وز وی گریزان

چه اندیشید آن دم، کس ندانست
که مژگانش به خون دیده تر شد

چو آتش در سپاه دشمن افتاد
ز آتش هم کمی سوزنده تر شد

زبان نیزه اش در یاد خوارزم
زبان آتشی در دشمن انداخت

خم تیغش به یاد ابروی دوست
به هر جنبش سری بر دامن انداخت

چو لختی درسپاه دشمنان ریخت
از آن شمشیر سوزان، آتش تیز

خروش از لشکر انبوه برخاست
که از این آتش سوزنده پرهیز

در آن باران تیر و برق پولاد
میان شام رستاخیز می گشت

در آن دریای خون دردشت تاریک
به دنبال سر چنگیز می گشت

بدان شمشیر تیز عافیت سوز
در آن انبوه، کار مرگ می کرد

ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت
دو چندان می شکفت و برگ می کرد

سر انجام آن دو بازوی هنرمند
ز کشتن خسته شد وز کار واماند

چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست
پشیمان شد که لختی ناروا ماند

عنان باد پای خسته پیچید
چو برق و باد، زی خرگاه آمد

دوید از خیمه خورشیدی به صحرا
که گفتندش سواران شاه آمد

(2)

میان موج می رقصید درآب
به رقص مرگ، اخترهای انبوه

به رود سند می غلطید برهم
ز امواج گران کوه از پی کوه

خروشان، ژرف، بی پهنا، کف آلود
دل شب می درید و پیش می رفت

از این سد روان در دیده شاه
ز هر موجی هزاران نیش می رفت

نهاده دست بر گیسوی آن سرو
بر این دریای غم نظاره می کرد

بدو می گفت اگر زنجیر بودی
تو را شمشیرم امشب پاره می کرد

گرت سنگین دلی، ای نرم دل آب!
رسید آنجا که بر من راه بندی،

بترس آخر ز نفرینهای ایام
که ره بر این زن چون ماه بندی!

ز رخسارش فرو می ریخت اشکی
بنای زندگی بر آب می دید

در آن سیماب گون امواج لرزان
خیال تازه ای درخواب می دید

اگر امشب زنان و کودکان را
ز بیم نام بد در آب ریزم

چو فردا جنگ بر کامم نگردید
توانم کز ره دریا گریزم

به یاری خواهم از آن سوی دریا
سوارانی زره پوش و کمانگیر

دمار از جان غولان می کشم سخت
بسوزم خانمانهاشان به شمشیر

شبی آمد که می باید فدا کرد
به راه مملکت فرزند و زن را

به پیش دشمنان استاد و جنگید
رهاند از بند اهریمن وطن را

در این اندیشه ها می سوخت چون شمع
که گرد آلود پیدا شد سواری

به پیش پادشه افتاد بر خاک
شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری

پس آن گه کودکان را یک به یک خواست
نگاهی خشم آگین در هوا کرد

به آب دیده اول دادشان غسل
سپس در دامن دریا رها کرد!

بگیر ای موج سنگین کف آلود
ز هم وا کن دهان خشم، وا کن

بخور ای اژدهای زندگی خوار
دوا کن درد بی درمان، دوا کن!

زنان چون کودکان در آب دیدند
چو موی خویشتن درتاب رفتند

وز آن درد گران، بی گفته شاه
چو ماهی در دهان آب رفتند

شهنشه لمحه ای بر آبها دید
شکنج گیسوان تاب داده

چه کرد از آن سپس، تاریخ داند
به دنبال گل بر آب داده!

شبی را تا شبی با لشکری خرد
ز تن ها سر، ز سرها خود افکند

چو لشکر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افکند

چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار
از آن دریای بی پایاب، آسان

به فرزندان و یاران گفت چنگیز
که گر فرزند باید، باید این سان!

(3)

بلی، آنان که از این پیش بودند
چنین بستند راه ترک و تازی

از آن این داستان گفتم که امروز
بدانی قدر و بر هیچش نبازی

به پاس هر وجب خاکی از این ملک
چه بسیار ست، آن سرها که رفته!

ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک

خدا داند چه افسرها که رفته!

سلطان جلال الدین خوارزمشاه
یکی از سرداران بزرگ و دلاور ایران زمین جلال الدین خوارزمشاه است که در تاریخ کهن ایران نامش به نیکی یاد شده است. جلال الدین خوارزمشاه پسر محمد خوارزمشاه است. در زمان این سردار رشید بود که ایران با رخداد نافرجام چنگیز مغول روبرو گردید و جلال الدین خوارزمشاه با دلاوری های خود خدمت های درخشان به سرزمین ایران و کشور خود نمود.
چنگیز که در ظاهر برای تجارت و در نهان برای جاسوسی و کسب اطلاع از ایران در سال 615 هجری قمری در حدود چهارصد و پنجاه نفر از پسران و ملازمان خود و تجار مغول را با سرمایه ای زیاد به ایران فرستاد، ولی این عده در شهر اترار کشته شدند. همینکه این خبر به چنگیز رسید از محمد خوارزمشاه خواست که حاکم اترار را به وی تسلیم کند ولی محمد خوارزمشاه به این درخواست اعتنایی نکرد.
لذا چنگیز سخت دگرگون شد و عازم نبرد با خوارزمشاه شد. محمد خوارزمشاه چون از مقصود چنگیز آگاه شد به ماورا النهر آمد و در همان هنگام جوجی خان پسر چنگیز با یکی از حکمرانان ترکستان به آن نواحی آمده بود. محمد خوارزمشاه قصد جوجیخان کرد و نزدیک (جند) نبرد را آغاز کرد و باید گفت که اگر تلاش های شاهزاده جوان جلال الدین نبود شاید محمد خوارزمشاه از جوجی خان شکست می خورد، اما رشادت های جلال الدین اشتباهات محمد خوارزمشاه را جبران کرد و شکست نصیب مغولان شد آنچنانکه میدان نبرد را ترک کردند تا خبر شکست خود را به چنگیز خان برسانند.
محمد خوارزمشاه که از ضربدست مغولان چشیده بود به خوف و هراس شدیدی دچار شد ولی با این وجود چنگیز قصد سرزمین خوارزمشاهیان نمود در آن هنگام محمد خوارزمشاه سپاهی بزرگ زیر فرمان داشت. جلال الدین از پدر اجازه خواست تا در برابر سپاهیان مغول صف آرائی کنند و اطمینان داد که از این نبرد پیروز و سربلند باز گردد. اما پدر او را جوان و بی تجربه خواند. جلال الدین از پدر خواست که فرماندهی سپاهیان خوارزم را باو واگذارد، اما محمد خوارزمشاه هرگز تغیر عقیده نداد و مقابله با مغولان را صلاح ندانست. چنگیز با سپاهیان خونخوار خود به جانب ماورا النهر آمد. اکتای و جغتای را به محاصره اترار گماشت. جوجی خان را به طرف جند و یکی از سرداران را به سوی خجند فرستاد و خود عزم بخارا کرد و در راه از کشتار و غارت فروگذار ننمود.
او در سال 617 هجری قمری به اطراف بخارا رسید و کوشش بخارائیان به جایی نرسید و مدافعان دلیر آن شهر کاری از پیش نبردند. شهر اترار پنج ماه در محاصره بود و سرانجام بدست لشکر جغتای و اکتای گشوده شد. حاکم شهر که بازرگانان مغول را کشته بود دستگیر و کشته شد. چنگیز بعد از اینکه سمرقند را گرفت عده ای را برای تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد.
در آن هنگان پایتخت خوارزمشاهیان شهر (جرجانیه) بود که آبادی این شهر و کثرت جمعیت آن به شرح نمی آمد. چنگیز پسران خود را همراه با سپاه تاتار مامورتسخیر آن دیار کرد. اهالی این شهر مردانه در برابر مغولان ایستادگی کردند و حاضر به تسلیم نشدند دشمن چون از محاصره نا امید شد قصد کرد که آب جیحون را که از شهر می گذشت برگرداند. اهالی رشید جرجانیه سه هزار نفر از مغولان را که مامور بازگرداندن آب جیحون بودند از پای درآوردند. اما سرانجام با اینکه مردم این شهر خانه بخانه و کوچه به کوچه جنگیدند شهر به دست مغولان افتاد.
محمد خوارزمشاه از شنیدن این خبر در جزیره آبسکون درگذشت و پس از وی جلال الدین که امید همه مردم به دلیری های او بود زمام امور گسیخته این سرزمین را به دست گرفت در سال 618 با سپاهیان مغول روبرو شد. نبرد سختی درگرفت و در این نبرد جلال الدین آنچنان شکست فاحشی بر سپاه مغول وارد آورد که بگفته ای 40 هزار مغول کشته شد و آنان که مانده بودند راه فرار را پیش گرفتند تا این خبر ناگوار را به چنگیز برسانند.
اما به زودی بین سران سپاه جلال الدین اختلاف افتاد و هر کدام راهی جداگانه در پیش گرفتند و بسمتی رفتند و جلال الدین تصمیم گرفت به تنهایی در برابر چنگیز ایستادگی کند. جلال الدین خوب می دانست که عده سپاهیانش اندک و نیروی دشمن فراوان است. اما با همه اینها دل به دلیری و شجاعت ذاتی خود بست و عزم پیکار نمود.
جلال الدین که خود را سخت تنها دید ناچار به ترک خوارزم شد و راه غزنین را پیش گرفت. چنگیزخان که از قضایا آگاه گردید قصد وی کرد. نزدیک سند به وی رسید. جلال الدین با عده کم سپاهیان خویش با چنگیز به مقابله مردانه برخاست. نبرد آغاز شد جلال الدین بین دشمن و آب قرار گرفت حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر می شد تا آنکه سپاه چنگیز جلال الدین را برفراز صخره ای که بیش از ده ذرع بلندی داشت راند و بیم آن می رفت که جلال الدین دستگیر شده و ریشه حیاتش قطع گردد. اما این شاهزاده دلیر و پردل بیکباره تصمیم خود را گرفت و دامن مردانگی بر کمر زد و در حالیکه از هر طرف حمله آورده و مغولان را به خاک می افکند در لحظات آخر که دیگر هیچگونه امیدی برای پیروزی یا نجاتش وجود نداشت تازیانه بر اسب زده و خود را بر آب عظیم سند افکند و در برابر تعجب چنگیز با اینکه او را پیاپی با تیر هدف قرار می دادند از آب سهمگین سند گذشت و خود را به ساحل رسانید. پس از این رویداد جلال الدین خود را به هندوستان رسانید و در آنجا قدرت و اعتباری به دست آورد و از آنجا که زندگی آسوده و راحت را بر خود حرام می دانست از راه مکران به ایران آمد و از راه شیراز به اصفهان رفت. در آنجا با کمک برادرش غیاث الدین سپاهی فراهم آورد و عزم بغداد کرد تا با خلیفه درباره دفع شر مغول مذاکره کند و از او کمک بگیرد. اما ناصر خلیفه بغداد به جای کمک به جلال الدین لشکری برای مقابله او فرستاد. جلال الدین در یک نبرد سپاه خلیفه را به کلی تارومار کرد و از میان برد سپس به سوی تبریز رفت. پس از فتح تبریز جلال الدین به سوی گرجستان شتافت و در مدت سیزده روز خود را از تفلیس به کرمان رسانید و فتنه را فرونشاند. در این هنگام مغولان به جانب ری آمدند جلال الدین عنان همت به دست گرفته و به جانب آنها رفت و در نبردی که با مغولان نمود به علت حیله و ریای برادرش غیاث الدین مغلوب دشمن شد و به سوی اصفهان عقب نشست. جلال الدین عزم گرجستان کرد و سپس تا آذربایجان آمد و پس از کسب پیروزی هایی دوباره نامش بر دهان ها افتاد با یکی از سرداران مغول بنام (جورماغون) که از طرف اکتای قاآن به ایران فرستاده شده بود نبرد کرد ولی این بار نیز کاری از پیش نبرد و مجبور شد برای جان سالم به در بردن از دست مغولان صحنه جنگ را ترک کند. اما از آنجا که اجل در کمین او بود در سال 628 در یکی از کوه های کردستان در گذرگاهی ناشناس به دست طماع چشم دل کوری که قصد جامه و اسب و مال او را کرده بود کشته شد.

این خواست خداوند بود که سردار دلیل ایران با همه فداکاری ها و دلیری هایش در چنان گذرگاه ناشناسی به دست کوردلی از پای درآمد. شاید اگر جلال الدین کشته نمی شد سدی در برابر پیشروی مغولان ایجاد می کرد و مسیر تاریخ ما را عوض می نمود. نام جلال الدین و شرح وقایع زندگانیش همراه فداکاری و شهامتهایش بخاطر حفظ وطن و این سرزمین آنچنان افتخار آمیز و پرشکوه است که هر خواننده بر او درود می فرستد و سینه تاریخ ما لوح جاویدان برای نام ارزنده مردی بزرگ چون او می باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 16:24  توسط یک کودک فهیم  | 

بابک قهرمان

بابك


دست هايش
بسته بود از پشت
اما مشت
جامه اش از جنس خون و
جام اش از خمخانه زرتشت
خسته تن- جان در خطر- آزرده دل- خاموش
مهر را در سينه مى پرورد
كينه را در خويشتن مى كشت
***
ارغوان ديدگانش
با شفق ها و شقايق هاى ميهن
گفتگو مى كرد
تيرباران نگاهش بارگاه معتصم را
زير و رو مى كرد
دل
به فرمان دليرى داشت
ترس را
بى آبرو مى كرد
***
اهرمن
از خشم مى لرزيد
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ
بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ...
اى سگ، اى زنديق
كام ات چيست؟
اى موالى اى عجم
سوداى خام ات چيست؟
پس چرا از ما نمى ترسى؟
پس چرا بر خود نمى لرزى؟
***
بابك اما
رأى ديگر داشت
كشتى ى انديشه در درياى ديگر داشت
در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما
زندگى در ذهن او معناى ديگر داشت
زير لب
نجواى ديگر داشت
***
زنده بايد بود و شادى كرد
مام بوم خويش را بايد نگهبان بود
با پيام راستى
با مردمان بايست رادى كرد
اهرمن فرياد زد
افشين
چه مى گويد؟
و افشين- آه افشين- واى افشين
آن گنهكار پريشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونى ى تاريخ
آن همان آكنده از هر گند
آن همان بى ريشه بى پيوند
شرمسار از كرده خود-
سر به زير افكند
***
اهرمن با تيزخندى گفت
البابك هراسانا؟
و بابك آن گو نستوه
آن ستوه سبلانكوه
آن اسطوره بيگانه با اندوه
آن آئينه دار مزدك و مانى
آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى
چشم در چشم ستم فرياد زد
بسيار آسانا!!
اهرمن فرياد زد
جلاد...
و آن دژخيم...
همان آينه دار مكتب بيداد
با يك ضربه از پهلو
چنان زد تا كه خون فواره زد از مقطع بازو
تهمدل درهم كشيد ابرو
سهمدل خر خنده زد بر او
***
آسمان كى مى برد از ياد
آندمى كه شيون شمشيرها
پيچيد در بغداد
***
و بابك- آه بابك- باز هم بابك
تا نبيند اهرمن سرخى ى او را زرد
تا نخواند از نگاهش درد
تا نه پندارد كه پايان يافت اين آورد
چهره را
با خون ناب و تابناكش
ارغوانى كرد
***
و آنگاه...
تا نيفتد پيش پاى اهرمن
خود را به پشت انداخت
چشم ها را بست
شهپر انديشه را واكرد
بال در بال هماى عشق
گشت و گشت و گشت تا جان را
بر فراز كشور جانانه پيدا كرد
***
هر طرف هر سو نگه افكند
يك طرف كورش- سياوش- كاوه چون خورشيد
سوى ديگر رستم و گرد آفريد و آرش و جمشيد
و با نورافكن اميد
پيرتوس و خيزش يعقوب را هم ديد
و ديگر گاه...
بر لبانش خنجر لبخند
چشم در چشم هزاران بابك آزاد يا دربند،
با آسودگى جان باخت
***

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 15:1  توسط یک کودک فهیم  | 

اخرین لحظات زندگی بابک

چون چشم معتصم بر بابک افتاد گفت: ای سگ، چرا در جهان فتنه انگیختی و چرا چندین هزار مسلما ن را بکشتی؟

هیچ جواب نداد.

فرمود: تا هر چهار دست و پایش را ببریدند.

چون یک دست را ببریدند، دست دیگر در خون زد و در روی مالید و همه روی از خون سرخ کرد معتصم گفت:

ای سگ این چه علم است؟ گفت: (دراین حکمتی است) گفتند: (چه حکمت است؟) گفت: شما هردو دست و پای من را بخواهید بریدن و گونه ی مردم از خون سرخ باشد، و چون خون از تن برود، روی زرد شود هر که دست ها و پا ی ها ببرند خون درتن نماند. من روی خویش خون سرخ کردم تا خون از تنم بیرون شود نگویند که از بیم وترس رویش زرد شد. پس فرمود تا پوست از گاوی با شاخ ها یش باز کردند و همچنان تازه بیاورند بابک را در میان آن پوست گرفتند چنان که هردو شاخ بردو بنا گوش آمد و بدوختند و پوست خشک شد. پس هم چنا ن زنده بر دارش نشاندند تا به سختی بمُرد و از اول خروج او تا به گرفتن او مجلدی است هر چه بزرگ تر و یک جلاد او گرفتار شده بود از او پرسیدند:

که «تو چند کس کشته ای؟» گفت: بابک را چندین جلاد بود. آن چه من کشته ام سی و سه هزار مسلمان است، بیرون از آن که دیگر جلادان در جنگ ها کشته اند از مسلمانان.

معتصم را سه فتح برآمد که هر سه قدرت اسلام بود: اول فتح روم، دوم فتح بابک، سوم فتح مازیار گبر به طبرستان، که اگر از این سه فتح یکی بر نیامده بودی، اسلام شده بود.

————————————————-

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 14:38  توسط یک کودک فهیم  | 

زندگینامه بابک خرمدین

بسمه تعالی

من به عنوان یک علاقه مند برای دانستن حقیقت بابک خرم دین و در اختیار گذاشتن آن شروع به کپی کردن خلاصه ای از آنچه در مورد بابک نوشته اند کرده ام. امیدوارم روزی به حقیقت پی ببریم.

برای شروع این متن که علاوه بر نظرات شخصی خودش از نظرات مخالف نیز به عنوان مقدمه یاد کرده است شاید بهترین باشد.

و این متن کامل نخواهد شد مگر اینکه شما هم نظرات خودتان را با دلایلی که دارید بیان نمایید

به این امید که در آیندهای نزدیک حقیقت این بزرگ مرد تاریخ بر همگان روشن گردد.

نظرات شما را در صورتی که منافی عفت عمومی و دارای فحش و ناسزا نباشد عینا نمایش خواهیم داد.

این متن از سایت وارلیغیمیزخلاصه برداری شده است

بابک کیست؟

بابک این بزرگ مرد آزادی خواه مرد عمل چه کسی بوده که این همه مورد حمله ناجوانمردانه قرار گرفته است.
این بابک کیست که بعضی ها او را مرتد بعضی ها او را خائن بعضی ها او را غیر ترک و بعضی ها او را بزرگ مرد آزادی و…. میدانند.

به این اضهار نظرات توجه فرمائید:

روزنامه جمهوری اسلامی در ستون جهت اطلاع(صفحه دوم هفتم تیر ماه(
اين درحالي است كه به گواهي تاريخ , بابك خرم دين , فرد فاسدي بود كه اردبيل را تاراج كرد و مردم آن منطقه را قتل عام نمود و عناصر مساله دار و مزدوران قدرتهاي خارجي در سالهاي اخير با مطرح كردن وي و برگزاري مراسم در منطقه كليبر , تلاش مي كنند مقاصد شوم سياسي خود را دنبال و افكار تجزيه طلبي را ترويج نمايند. در مواجهه با همين تحركات انحرافي , تاكنون سه تن از مراجع تقليد در پاسخ به سئوال مردم مطالبي درباره بابك خرم دين اعلام نموده اند.

متن زیرخلاصه متنی است که سال گذشته همزمان با شروع مراسم قلعه بابک در بسیاری از شهرهای آذربایجان  بین مردم توزیع گردیده بود:

 پدر بابک روغن فروشی از مردم مدائن(قسمتی از عراق امروزی) بود.وی به منظور فروش روغن از روستایی به روستای دیگر مهاجرت می کرد تا اینکه وقتی به روستایی به نام جلال آباد رسید،شیفته زنی بد کاره می شود.روزی آن دو در بیشه ای خارج از روستا به شراب و عشرت وآوازه خوانی مشغول بودند.زنانی که برای آوردن آب از روستا خارج شده بودند،متوجه صدای آواز عشرت آنان می شوند زنان غیرتمند آذری به آنان هجوم برده و زن بد کاره را دستگیر کرده و مرد نیز پا به فرار می گذارد.آواز این رسوایی در روستا می پیچد و مرد روغن فروش ناچار به ازدواج با آن زن بد کاره می شود.حاصل این ازدواج پسری است به نام “بابک”.

2،پدر بابک در یک درگیری در کوه سبلان جان خود را از دست می دهد.روزی فردی به نام جاویدان که یکی ازراهزنان و خرامیان آذربایجان بود که بر اثر سرما و برف شدید ناچار به ورود و اسکان در روستای جلال آباد می شود و چون اهالی روستا اعتمادی به وی نداشتند،او را به خانه مادر بابک راهنمایی می کنند و جاویدان شبی را در آنجا می گذراند.جاویدان بابک را به خدمت خویش در می آورد تا او را در سلک راهزنی وارد سازد.بابک فنون شمشیر زنی،اسب سواری،تیر اندازی،جنگیدن را از جاویدان فرا گرفت لیکن چون در خانواده نا سالم و محیطی آکنده از خصلتهای ضد اخلاقی تربیت یافته بود،با همسر جاویدان روابط نا مشروع بر قرار کرد. جاویدان پس از مدتی در یکی از جنگها بر ضد راهزن دیگری به نام ابو عمران زخم عمیقی بر داشت و کشته شد.زن جاویدان در نقشه از پیش طراحی شده یاران جاویدان راجمع کرد و گفت:جاویدان امشب به من گفت:من می میرم و روحم از پیکرم به پیکربابک منتقل می شود.پس بابک رییس و رهبرشماست و هر کس از او پیروی نکند،دین ندارد!

همسر جاویدان پس از تعریف و تمجید های فراوان از بابک مراسمی را به منظور بیعت گرفتن و ازدواج با بابک تدارک می بیند،دستور داد گاوی را کشتند و پوست گاو را بر روی زمین پهن کردند و تشتی پر از شراب در میانه پوست قرار دادند و اطراف تشت نان گذاشتند. بعد از آن به یاران جاویدان دستور داد تا نان در شراب کرده و به نیت بیعت با بابک بخورند و این جمله را بگویند:ای روان بابک بر تو گرویدیم همچنانکه به روان جاویدان گرویده بودیم و سپس دست بابک را ببوسند.در همین مراسم همسر جاویدان با بابک ازدواج رسمی می کند.

بابک بعد از آن به قتل و غارت و چپاول مردم مسلمان پرداخت که اسناد فراوانی بر جنایات او در تاریخ ذکر شده است که به برخی از آنها اشاره می کنیم.نظام الملک در کتاب سیاست نامه می نویسد یک نفر از جلادان بابک دستگیر شده بوداز او پرسیدند که تو چند نفر را کشته ای؟گفت بابک جلادان زیادی داشت اما من سی و شش هزار مسلمان را از پای در آورده ام.اعتماد السلطنه در کتاب منتظم ناصری می گوید که تعداد کسانی که در مدت بیست سال به دست پیروان بابک کشته شده اند به دویست و پنجاه و پنج هزار و پانصد تن می رسد.

فصیحی خواهی در حوادث 139 هجری قمری در باب ابو مسلم خراسانی می نویسد:چهار نفر در اسلام به قتل یک میلیون نفر اقدام کردند،اول بو مسلم،دوم حجاج بن یوسف،سوم،بابک خرم دین،چهارم مقنع.در اعتقادات بابک خرم دین و پیروانش مورخین اقوال مختلفی نقل کرده اند،از جمله ابن اثیر در وقایع سال 201 می گوید:ایشان(پیروان بابک)از مجوسیان هستند و مردانشان نکاح با مادر،خواهر،دختر را حلال می دانند و از این بابت است که به آنان لقب خرم دین معروف گشته اند و اعتقاد به تناسخ ارواح (انتقال روح به بدن دیگری) داشتند.

سخن آخر: بنا به نقل تاریخ، بابک،دارای شخصیتی ضد دینی و ضد اسلامی است و کسی است که 22 سال از عمر خویش را به مبارزه علیه اسلام گذراند.بنابراین بابک قابلیت تبدیل شدن به یک قهرمان ملی را ندارد.!!!

طرح عناصری مانند بابک جز مقابله با اسلام و انقلاب اسلامی و همچنین پیشبرد اهداف استکباری در منطقه خاورمیانه به ویژه تحقق اهداف صهیونیست را ندارد.در غیر این صورت لزوم تبلیغ عناصری مانند بابک خرم دین با فرهنگ و تمدن نافذ اسلامی چیست؟ و اساسأ چرا بر عناصر واقعأ قهرمان و مسلمان ملنند شیخ محمد خیابانی و غیره تاکید نمی شود و اصولأ چه کسانی غیر از صهیونیستها در پشت پرده قلعهء بابک پنهان شده اند و…

امثال این فتوا ها نشان می دهد معتصم ها هنوز زنده اند و فتوای تکفیر بابک ها را صادر می فرمایند.

آتامیز بابکه کافر ددیلر بیز اولدوخ داها کافر بالاسی

باز توجه فرمائید:

بابك خرمدين چه كسي بود؟
بابک خرم دين بزرگ مرد اصيل ايراني ، شيرمردي که 22 سال در برابر تجاوز ننگين اعراب به خاک ميهن، مردانه مقاومت و ايستادگي کرد و در نهايت با غدعه و نيرنگ از پا در آمد. او راه ابومسلم را پيمود و انديشه هاي مزدک را در سر داشت، بابک ادامه دهنده قيام خرمدينان اصفهان بود که در سر سوداي عظمت دوباره ايران را داشت ، با کشته شدن او پيروانش در سراسر ايران به مبارزه با سلطه اعراب ميجنگدند،افسوس که قيامش به انجام نرسيد.بابک متعلق به همه ايرانيان است،
هيچ گروهي نميتواند اورا منتسب بخود نمايد
، به بهانه سالگرد تولد او، در قلعه بابک در کليبر هرساله مراسمي برپا ميگردد که در اين ميان عناصر نژادپرست از اين مراسم سوء استفاده کرده و با انتساب او به قومي خاص درصدد تحريک و به آشوب کشاندن اين مراسم هستند و حکومت هم بدنبال بهانه براي تعطيل کردن مراسم، حال آنکه دراين مراسم از سراسرايران حضور دارند و نمي توان مدعي شد که گروهي خاص در آن شرکت داشته اند.آري بابک خرمدين متعلق به تمامي ايرانيان است.

این نوشته گرچه بزرگی بابک را تکذیب و وی را تکفیر ننموده ولی با حمله به حرکت مقدس دلاورمردان باغیرت آذربایجانی با دسیسه دیگری ملت بزرگ ترک را مورد حمله قرار داده است. در پس این نوشتارهای به ظاهر جالب سیاستی خوابیده که می خواهد هویت ملت بزرگ ترک را مورد حمله قرار دهد می خواهند بگویند که ملت ترک ایران از خود چیزی ندارد حتی اگر بابک هم شخصییت بزرگی بود مربوط به ترکها نیست و مربوط به همه ایران است
سئوال این است چه اصراری است که بابکی که ترک بوده منتسب به ملت بزرگ ترکها نباشد و جالبتر اینکه آیا فقط بابک خرمدین است که منتسب به ملت بزرگ ترک است آیا مردان بزرگی چون : مولوی - شمس تبریزی -امیرکبیر - نسیمی - خطائی - ستار خان- باقر خان- صفر خان - خیابانی ها - باکری ها و هزاران مرد بزرگ دیگر که تاریخ ایران از داشتن اینچنین فرزندانی بخود بالیده ترک نبوده اند.

جالب اینجاست که آنقدر غرور سرتاپای وجودتان را فرا گرفته که حتی برای یک بار هم شده همان تاریخی را که پدر شوونیستتان ( رضا پهلوی ملعون) سعی بسیار در تحریف آن داشت نخوانده اید.

حالا بابک کیست؟
بابک در جنوب آذربایجان در محلی بنام بلال آباد زاده شده و ولایت آذربایجان را گشته و از نزدیک وضعیت اسفبار زندگی مردم و جنایات خلفای عباسی را بر ملت و وطن خود دید.پس از آشنایی با جاویدان و شنیدن نظرات آنان به جرگه خرمیان درآمد و پس از مرگ جاویدان رهبری خرمیان را به عهده گرفت و در سال 201 ه.ق بر علیه اشغالگران قیام کرد و توانست در طول 22 سال،چهل و دو حملهء بزرگ دشمن را دفع و چندین ارتشبد و سپهبد دشمن را شکست داده و اسیر نماید.

نویسنده کتاب مروج الذهب مسعودی می گوید:1

نزدیک بود خلیفه را ازپیش بردارد،چون سپاهیان بابک لباس سرخ بر تن می کردند به«قیزیل گئیم لر»مشهور شده و از طرف اعراب(خلفای عباسی)،«الحمراء» نامیده می شدند..

در باره اتهام مزدکی بودن بابک «ابن حوقل» در کتاب صورة الارض،که خود در کوههای آذربایجان و بذ گشته به صراحت می گوید:در قریه های ایشان(سرخ جامگان) مساجدی است و قرآن می خوانند.2

خواجه نظام الملک طوسی با تنفر از شیعیان جهان می نویسد: بهر وقت که خرمدینان خروج کردند،باطنیان با ایشان یکی شدند و ایشان را قوت داده و هر گاه که باطنیان خروج کردند،خرمدینان با ایشان یکی شدند و به تن و مال قوت دادند که اصل هر دو مذهب یکی است.

برای اینکه بدانیم اتهام مزدکی بودن چقدر پوچ است بهتر است بدانیم سرخ جامگان باقی مانده چهار هزار سپاهی اعزامی از آذربایجان در جنگ قادسیه با سعد بن ابی وقاص بودند که پس از شکست سپاه ایران در کوفه ساکن شدند که در اثر برخورد محبت آمیز خاندان علی(ع) به دین اسلام ایمان آوردند و تحت نام «الحمراء» به طرفداری از حضرت علی(ع) پرداختند وحتی از آنها مثل مسلم بن عوسجه آذربایجانی از یاران وفادار بسیار نزدیک به حضرت علی (ع) شد که آن حضرت او را برادر خطاب می کرد و همین جنگجویان آذربایجانی در جنگهای مختلف حضرت علی (ع) را همراهی کرده اند و بعد از فاجعه کربلا نیز که حدود 10 الی 12 نفر ترک در رکاب امام حسین بود،برای انتقام از قاتلان امام حسین قیام مختار ثقفی پیوستند و درآن زمان با افزایش جمعیت آنها بیست هزار نفر از این شیر زنان آذربایجانی در قشون مختار ثقفی حضور داشتند و زبان ترکی آذربایجانی در اردوگاه مختار ثقفی به دلیل اکثریت آذربایجانیها حاکم بود.بطوریکه «دینوری» مولف کتاب معروف «اخبار الطول» از قول عمیره بن حباب که از لشگر شام به سپاه مختار ثقفی پناهنده شده بود،نقل می کند،که در دیدار با ابراهیم بن مالک اشتر،فرمانده ارتش مختار می گوید:

هنگامیکه وارد اردوگاه تو شدم اندوهم شدت یافت و این به آن جهت است که تا هنگامیکه پیش تو رسیدم هیچ سخن عربی نشنیدم4(یعنی در اردوگاه قیام کنندگان بر علیه امویان، زبان ترکی رواج داشت)و بدین جهت است که اقسام کمکهای مادی و معنوی از سوی آذربایجان به مختار ثقفی ارسال می شد و پس از شکست مختار نیز بیشترین ضربه را آذربایجان متحمل شد وپس از آن همین جنگجویان قیامی دیگر به نام خرمیان را ترتیب دادند و چنان رعب و وحشتی بر جان خلفای عباسی انداختند که علی بن هشام قاتل امام رضا را برای سرکوب قیام آذربایجان با لشگری عظیم بسوی آذربایجان روانه کرد.ابو منصور بغدادی مولف کتاب« الفرق بین الفرق» که دشمن خونی شیعیان بود،مجبور به اعتراف می شود که بابک خرمدین، مسلمانی را که در میان اتباع او بودند در اقامه شعائر دینی منع نمی کرد و حتی بابکیان ایشان را در ساختن مساجدشان کمک می کردند.5.

جالبتر اینکه خواجه نظام الملک که عاقبت به دست شیعیان کشته شد و برمزدکی بودن بابک اصرار داشت،ناخودآگاه در مورد جلسات مهم سرخ جامگان می نویسد:خرمدینان هرگاه مجمعی سازند یا به مهمی نشینند و به مشاورت پردازند،به ابومسلم و مهدی و فیروز پسر فاطمه که او را کودک دانا خوانند،صلوات دهند.6

از اینجا نیز به صراحت معلوم می شود که صلوات فرستادن به مهدی در جلسات مهم نشانگرپوچی اتهامات رژیم سیاهپوش عباسی و جیره خواران و مزدوران درباری آنها می باشد.

علامه دهخدا در لغتنامه دهخدا جلد سوم درباره بابک خرمدین پس از بیان نظرات کلی تاریخ نگاران درباری تحت حمایت خلفای سفاک عباسی و تقبیح این مزدوران درباره بابک خرمدین چنین اعلام نظر می نماید،روی هم رفته مورخین ایرانی و عرب که در دوره های اسلامی تالیفاتی کرده اند در هر موردی که یک از پیشوایان ملت ایرانی بر پای کرده و بر تازیان بیرون آمده است و نتوانسته اند که مقصود و حقیقت نهضت را بدست آورند و به همین جهت جنبش بر پای کرده و بر تازیان بیرون آمده است و کافر و بدنام خوانده اند ونام شریف و خاطره گرامی او را به تهمت و افترا آلوده اند و درباره بابک خرمدین نیز همین معامله را می نگریم و بر ما آشکار می شود که این مردان بزرگ را اندیشه ای جز رهایی از بیگانگان نبوده و این همه طغیان های پی در پی که مخصوصأ در 300 سال اول دستبرد تازیان بر ایران و آذربایجان در تاریخ نیاکان خویش می بینیم،جز برای نجات ملت آذربایجان نمی بینیم و به نقل از سیاست نامه خواجه نظام الملک در ص3866 می نویسد: روزی معتصم به مجلس شراب برخواست و در حجره ای شد،زمانی بود بیرون آمد و شرابی خورد باز برخواست و در حجره ای دیگر شد و باز بیرون آمد و شرابی خورد و غسل کرد و مصلی شد و دو رکعت نماز شکر بکرد و به مجلس باز آمد و گفت قاضی یحیی را که دانی این چه نماز بود؟!معتصم گفت این نماز شکر نعمتهایی است که خدای عزوجل امروز مرا ارزانی داشت که این سه ساعت این سه دختر را دختری ببردم که هر سه دختر دشمن است.یکی دختر ملک روم و یکی دختر بابک و دیگری دختر مازیار.8

دکتر شریعتی درباره بابک می گوید:از میان رهبران دو قرن اول اسلامی،بابک تنها شخصی است که از میان توده مردم برخاسته است9.باز

می گوید،سازش قهرمانان طرفدار خلافت یعنی اشراف عرب و ایرانی (طاهریان،سامانیان،افشین و…) فرزندان نامشروع ازدواج این دو اشرف بودند و فقط بابک را که درست می گفت بر پای خلیفه ذبح کردند10.

آری بابک نهایتأ در اثر خیانت افشین اشراف زاده و وطن فروش که فرمانده سپاه خلیفه را بر عهده داشت و با نیرنگ سهل بن سنباط حاکم ارمنستان به دام خلیفه افتاد و با خون خود آزادی را به بشریت هدیه داد.آری بابک فریاد گر دردها و رنجهای مظلومان و بیچارگان بدبخت و خشمی است بر سر حاکمان زر و زور و تزویر و موشهای سکه پرست و زالوهای چاق و روبهان بد سیرت و هزار چهره خوش صورت و مظلومی است که در طول تاریخ فرزندان قابیل با تمام بی شرمی در هتک حرمت او کوشیده اند،چرا که او اشراف زاده و سایه پرورده نبود،بلکه از میان مردم زحمتکش و غیرتمند بود که می خواست خودش و ملتش آزاده و سر بلند زندگی کنند. با این تواصیف متاسفانه حرکتهای شوونیستی از دیر باز بر علیه تاریخ و فرهنگ آذربایجان وجود داشته و متاسفانه با تمام امکانات و بیت المال در جهت محو و تحریف و تخریب تاریخ و هویت ما و قهرمانان ما که پشتوانه ملی ما هستند،اقدام نمودند و همه اینها حاصل سیاست ترک ستیری است و این پروسه در مقاطع مختلف زمانی با القاب و مارکهای مختلف بر علیه فعالین حرکت ملی آذربایجان وجود داشته و دارد و طی مرور زمان به ستارخان و خیابانی و پیشه وری و شریعتمداری و بابکها چه نسبتهای ناروایی داده نشده و چه ظلمها و تهمتهایی روا نداشته اند.آیا مبارزه با خلفای عباسی که تاریخ از جنایات آنها شرمگین است آنقدرگناه نابخشودنی است که دستگاههای دولتی با استفاده از بیت المال بابک را با عناوینی شرم آور خطاب کنند و به فرهنگ و هستی این مردم غیور اهانت نمایند پس ما دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟!!

تا کی باید حقیقت قربانی مصلحت شود و حقیقت و ماهیت یک ملت انکار گردد!از کجا معلوم به دلاوران معاصر آذربایجان من جمله باکری ها و…

در آینده چنین القابی داده نخواهد شد؟!همه این سیاستهای مزدورانه از دیر باز بصورت پیدا و پنهان وجود داشته که حتی حاضر شده اند از روسیاهان تاریخ بشریت در مقابل راه آزادی و حقیقت ستایش نمایند و متاسفانه آنقدر در سیاست ترک ستیزی و ترک زدایی مشغول شدند که حتی با حمایت مادی و معنوی از افراد معلوم الحال و تروریست،خود را گرفتار نمودند و آب در آسیاب دشمن ریخته اند و وضعیت حاکم در منطقه و مرزهای آذربایجان غربی خود گویای حال است که البته دود این هم به چشم مردم آذربایجان خواهد رفت و برای چندمین بار گوشزد می نماییم اسلام و ایران مساوی فارس بودن نیست و ترکها از نظر قدمت تاریخی از ساکنان اولیه و اصلی این آب و خاکند و با ذبح شرعی نمودن حقیقت نمی توان اصل مسئله را پاک نمود.

ما بارها ثابت کرده ایم،نمی گذاریم به تاریخ و فرهنگ که میراث و خون بهای نیاکان ماست،دهن کجی شود و در مقابل این توطئه ها با تمام وجود ایستاده ایم و بهتر است تا دیر نشده برای یکبار هم که شده واقع بینانه با مسائل آذربایجان برخورد شود که این خواسته همه مردم آذربایجان است.

«آنکس که حقیقت را نمی داند،نادان است ولی آنکس که حقیقت را می داند و آنرا پنهان می کند،تبهکار است» برتولت برشت

(متن فوق با ذکر منابع و ماخذ،توسط یکی از فعالین خستگی ناپذیر حرکت ملی آذربایجان جنوبی،آقای جواد عباسی به عنوان جواب مردم به متن سپاه پاسداران متعصم نوشته شده و در هفته نامه آوای ماکو به چاپ رسیده بود)

بابک هر که بود و هر مذهب و مسلکی که داشت فرقی نمی کند بابک بزرگ مرد ترکی بود که هر آنچه داشت در راه آزادی و شرف و غیرت نهاد. ترک بود - ترکی صحبت میکرد و مینوشت. من و هر ترک اصیلی افتخارمان این است که او بزرگ پدر ما بود.
مهم این است که اصالت خود را از دست نخواهیم داد

بابك

دست هايش
بسته بود از پشت
اما مشت
جامه اش از جنس خون و
جام اش از خمخانه زرتشت

خسته تن- جان در خطر- آزرده دل- خاموش
مهر را در سينه مى پرورد
كينه را در خويشتن مى كشت

***

ارغوان ديدگانش
با شفق ها و شقايق هاى ميهن
گفتگو مى كرد
تيرباران نگاهش بارگاه معتصم را
زير و رو مى كرد
دل
به فرمان دليرى داشت
ترس را
بى آبرو مى كرد

***

اهرمن
از خشم مى لرزيد
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ
بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ…
اى سگ، اى زنديق
كام ات چيست؟
اى موالى اى عجم
سوداى خام ات چيست؟
پس چرا از ما نمى ترسى؟
پس چرا بر خود نمى لرزى؟

***

بابك اما
رأى ديگر داشت
كشتى ى انديشه در درياى ديگر داشت
در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما
زندگى در ذهن او معناى ديگر داشت
زير لب
نجواى ديگر داشت

***

زنده بايد بود و شادى كرد
مام بوم خويش را بايد نگهبان بود
با پيام راستى
با مردمان بايست رادى كرد
اهرمن فرياد زد
افشين
چه مى گويد؟
و افشين- آه افشين- واى افشين
آن گنهكار پريشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونى ى تاريخ
آن همان آكنده از هر گند
آن همان بى ريشه بى پيوند
شرمسار از كرده خود-
سر به زير افكند

***

اهرمن با تيزخندى گفت
البابك هراسانا؟
و بابك آن گو نستوه
آن ستوه سبلانكوه
آن اسطوره بيگانه با اندوه
آن آئينه دار مزدك و مانى
آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى
چشم در چشم ستم فرياد زد
بسيار آسانا!!
اهرمن فرياد زد
جلاد…
و آن دژخيم…
همان آينه دار مكتب بيداد
با يك ضربه از پهلو
چنان زد تا كه خون فواره زد از مقطع بازو
تهمدل درهم كشيد ابرو
سهمدل خر خنده زد بر او

***

آسمان كى مى برد از ياد
آندمى كه شيون شمشيرها
پيچيد در بغداد

***

و بابك- آه بابك- باز هم بابك
تا نبيند اهرمن سرخى ى او را زرد
تا نخواند از نگاهش درد
تا نه پندارد كه پايان يافت اين آورد
چهره را
با خون ناب و تابناكش
ارغوانى كرد

***

و آنگاه…
تا نيفتد پيش پاى اهرمن
خود را به پشت انداخت
چشم ها را بست
شهپر انديشه را واكرد
بال در بال هماى عشق
گشت و گشت و گشت تا جان را
بر فراز كشور جانانه پيدا كرد

***

هر طرف هر سو نگه افكند
يك طرف كورش- سياوش- كاوه چون خورشيد
سوى ديگر رستم و گرد آفريد و آرش و جمشيد
و با نورافكن اميد
پيرتوس و خيزش يعقوب را هم ديد
و ديگر گاه…
بر لبانش خنجر لبخند
چشم در چشم هزاران بابك آزاد يا دربند،
با آسودگى جان باخت

***

او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت
تا ز خشت جان پاك خويش
ايران ساخت
ايران ساخت
ايران ساخت

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 14:33  توسط یک کودک فهیم  | 

داستان تاریخی اعدام بابک

داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین

روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.

بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند.

پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.

پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.

برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند ....

که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند .
ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است!

بابک گفت: خواهید دید.

چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است.. چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود .

به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرد... پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند.
پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد .


آخرین گفتار بابک چنین بوده است :
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود ..

تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت !

این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .

من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند .

اما تو ای افشین . . . در انتظار
و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
" پاینده ایران "

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد

برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.

طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند.


معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار وافشین رو که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت.

در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این سه سردار تجاوز کرده است، و حاضران با او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند. (تولدی دیگر-شجاع الدین شفا).

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 14:30  توسط یک کودک فهیم  | 

قهرمان اذربایجان بابک

بابک خرمدین زنده است

  

 

 

پیشگویان به بابک خرمدین ، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد او گفت سالها پیش از خود گذشتم همانگونه که ابومسلم خراسانی از خود گذشت برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید که سالها پیش در پای این آرزو کشته شده ام . 

ارد بزرگ در سخنی بسیار زیبا می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .  

بابک خرمدین اندکی بعد در حضور خلیفه تازی بغداد اینچنین به خاک و خون کشیده شد :  

خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است.  

خلیفه :جلاد مثله اش کن! معلون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست چپ دلاور ساوالان را نیز از تن جدا کرد.فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست .  

خلیفه :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی ؟ چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن! پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگتر باید. گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بایدمرد ٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت . خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است ٬خلق من نمی‌پسندندکه بابک در برابرگله ء روباه ان ترسی به دل راه دهد.... خلیفه از ته گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمد و سر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود . هر بار که این داستان خوانده شود احساس می کنیم بابک هنوز هم زنده است و برای کشورش جان می دهد یادش گرامی باد . 


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 14:28  توسط یک کودک فهیم  |